عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است...
به دنيا پا نهاده اي ،
درست مانند كتابي باز، ساده و نانوشته.
بايد سرنوشت خود را رقم زني،
خود و نه هيچ كس ديگر،
چه كسي مي تواتند چنين كند، چگونه؟ چرا؟
به دنيا آمده اي
درست مانند نيرويي باز،
نيرويي چند سويه،
مچبوري سرنوشت خود را بنويسي،
خالق سرانجام خود باشي.
مجبوري به خود فرا رويي.
با((خود)) آماده و قالب يافته به دنيا آمده اي.
همچون يك بذر زاده شده اي،
و مي تواني همان بذر بماني و بميري،
اما مي تواني گل باشي و بشكفي،
ميتواني درخت باشي و ببالي.
كتاب بشنو از اين خموش... از:شري راجينيش.
چه نيروي شگفتي در اين اتم خويشتن خويش ماوجوددارد!
امااين نيروبدون شدت وحدت اراده اي آشكار،شناختني نيست.
حتما صخره هاراديده اي،
آنها را حتي سخت ترين قلم هانيز نمي توانند بشكنند،
باوجوداين،جوانه بوته ياعلفي به نرمي ازميان ترك ها وشكاف ها ميگذردوبه راحتي بيرون مي آيد!
وقتي خردترين دانه از عزمي جزم
سرشار ميشودتاراه خودرابازكندوبه آفتاب برسد،
حتي سخت ترين صخره ها نيز راه باز ميكنند.
آنگاه دانه آي خرد،برصخره اي عظيم
پيروزمي شود
دانه ظريف سخت ترين صخره هارا ميشكافد! چرا؟
زيرا مهم نيست كه صخره چقدرقوي ومستحكم است،صخره مرده است،وچون مرده است،اراده اي ندارد.دانه ،ظريف است،ضعيف است،اما زنده است
به يادداشته باش،جايي كه اراده هست،زندگي نيز هست وجايي كه اراده نيست،زندگي نيز نيست.
اراده دانه،قدرت او ميشود.وبااين قدرت است كه ريشه هاي كوچك اين دانه جوانه ميزند،
به داخل صخره فرو ميرودوخودرامي گسترد،تاسرانجام روزي صخره را ميشكند.
زندگي همواره برمرگ پيروز ميشود.نيروي زندگي دردرون ما،هرگزازموانع مرده بيرون ازما شكست نخورده است.وهرگز شكست نخواهدخورد.
اوشو
من آموختم که باید بدون توجه به مردم، آنچه درست است انجام دهم !
من آموختم که هنوز خیلی چیزهاست که باید یاد بگیرم !
من آموختم که برای رسیدن به جواب درست ، باید درست بپرسم !
من آموختم که افسـوس گذشتـه و تــرس از آینـده دزدهای دوقلــویی هستند که لـذت لحظه حـال را از ما می دزدند !
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست !
من آموختم که گــاهی اوقات سکــوت بیشتـر از نصیحت طرف مقابل را آرام می کند!
من آموختم که نمی توانم از دیگــران انتـظار داشتـه باشم که مشکلات مرا حل کنند !
من آموختم که هر کاری را که واقعـا" از تـه دل دوست داشتـه باشم ‘ درست ‘ انجام دهم !
من آموختم که گـاهی اوقات حیوانـات بهتر از آدمها می توانند یک نفـر را خوشحال کنند!
من آموختم که خوب بودن هیچ هزینه ای ندارد !
من آموختم که دوست واقعی خریدنی نیست ، ..... باید آنرا پیدا کرد !
من آموختم که عشق سرمایه عظیمی است که هر کسی و هر دلی آن را ندارد !!!!!
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
از همه بنفشه ها سراغت را گرفتم
در خاطره ياس هاي بنفش واقاقي هاي سپيد
جستجويت كردم
تو سر فصل" مثنوي"شكفتن دوباره ام شدي
"آسمان پر ستاره اي"كه دست هايت سخاوتي به وسعت
زمين و زمان داشت
و"شانه هايت"
مهرباني هاي سبز درخت هاي متواضع بيد را
تو در من "روييدي"
"نور بارانم" كردي
و با "آبي صداقت"پيوندم دادي
من در سكوت گم شده بودم
ودر حجم پنجره
احساس غبار را ترجمه مي كردم
سر شار از تهي بودن
"حافظ" چشم هايت "تفالم "زد
زندگيم شدي "معنايم" كردي
كنارت ماندم
تهي از هر كوچه ي "ترديدِ" جدايي
و لبريز از جاده ي "يقينِ"با هم بودن
دير يافتمت
"جاودانه"بمان.
از كتاب "دلواپسي هاي آبي" نوشته زهرا پيشرفت
روز مرگم هر که شیون کند از دورو برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مزد غسال مرا سیر؛ شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید
اندرون دل من یک قلمه تاک زنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت...
جشن اسپندگان یا اسفندگان یا سپندارمذگان یکی از جشنهای ایرانی است که امروز زرتشتیان آنرا در بیست
ونهم بهمن ماه برگزار می کنند. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زن و زمین میدانستند.
در گاهشماری های مختلف ایرانی، علاوه بر این که ماهها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام
داشتند. بهعنوان مثال روز اول هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه)
که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات
خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز
پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بودهاست. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین
نمادعشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد
و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را
بهعنوان نماد مهر مادری و باروری میپنداشتند.
در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی میشدهاست که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی
ترتیب میدادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه
مهر، «مهرگان» لقب میگرفت و میبینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم شادی میآفرید.
روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است یعنی جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان»
است یعنی جشن ستایش آتش و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام
داشت که جشنی با همین عنوان میگرفتند. «سپندارمذگان» روز زن و زمین است.
روز پنجم اسفند در همه گاهشماری های ایرانی به عنوان روز جشن اسپندار مذگان شناخته میشود.
آیینها
در این روز مردان به همسران خودهدیه میدادند. مردان زنان خانواده را بر تخت شاهی مینشاندند و از آنها
اطاعت میکردند و به آنان هدیه میدادند.این یک یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی
بدارند و چون یاد این جشن تا مدتها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار میشد همواره این آزرم و احترام به
زن برای مردان گوشزد میگردید. این جشن هیچ ارتباطی به والنتاین ندارد.
اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کردهاند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمزگان
بجای والنتین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.
اختلاف در زمان برگزاری
هم اکنون در برخی جاها، به جای روز سپندارمذ (پنجم) از ماه سپندارمذ (اسفند)، روز بیست و نهم بهمن را
روز جشن سپندارمذگان میدانند. در باره پرسش بخاطر وجود دوگانگیها باید گفت که جشنها و فاصلههای
میان آنها در نوشتههای کهن ایرانی دارای تعریف و اندازههای مشخصی است که به مانند دانههای یک زنجیر
در پیوستگی کامل با یکدیگر هستند. تغییر جای یکی از آنها، موجب گسست همه این رشته خواهد شد.
چنانکه در منابع ایرانی آمدهاست، جشن سده پس از ۴۰ روز از شب یلدا یا چله، و پس از ۱۰۰ روز از اول
آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از ۲۵ روز از جشن اسفندگان است.
این اندازهها و فاصلههای تعریف شده در نوشتهها و ریشه نامههای کهن ایرانی، تنها با گاهشماری ایرانی با
ماههای سی و یک روزه (مبدأ هجری خورشیدی کنونی) که بزرگترین دستاورد دانش گاهشماری در جهان
است، همسان است؛ ولی با کتابچهای نوساخته که در چند سال گذشته در ایران با نام سالنمای دینی زرتشتیان
چاپ میشود، هماهنگی ندارد. چرا که در این کتابچه، فاصله ۱۰۰ روزه از اول آبان تا جشن سده به ۱۰۶
روز، فاصله ۴۰ روزه شب چله (یلدا) تا جشن سده به ۴۶ روز، و فاصله ۲۵ روزه جشن سده تا سپندارمذگان
(اسفندگان) به ۱۹ روز رسیدهاست. این فاصلهها با هیچکدام از اسناد و منابع و تاریخنامههای ایرانی هماهنگی
ندارد.
اینها نمونههایی از آشفتگیهایی است که منتشرکنندگان این کتابچه در ذهن نوجویان ایجاد کرده و نه تنها نظام
قانونمند گاهشماری ایرانی را مخدوش کردهاند، بلکه اختلالهایی نیز در تقویم سنتی یزدگردی زرتشتی که در
میان بسیاری از زرتشتیان ایران و عموم زرتشتیان هند و جهان رواج دارد، به وجود آوردهاند.
قدمت بیست ساله این تقویم، دستکاریهای فراوان در گاهشماری ایرانی و زرتشتی، نبود هیچگونه سامانه
کبیسهگیری و تعریف مشخص از طول سال، مبدأ سالشماری ساختگی و نیز اختلافهای فراوان با دیگر
زرتشتیان جهان باعث شده که زرتشتیان نیز چنین دستکاریهایی در قواعد سنتی و دینی را نادرست شمارند.
از این رو، زمان درست شب یلدا برابر با شامگاه ۳۰ آذر، جشن سده در ۱۰ بهمن و جشن سپندارمذگان
(اسفندگان) در ۵ اسفند است.
آئینها و دیگر نامها
این جشن را با نامهای جشن برزیگران هم نامیدهاند ۱. در روز اسفندگان چند جشن با مناسکی بهخصوص
برگزار میشدهاست. نخستین جشن مردگیران یا جشن مژدگیران بود که اختصاص به زنان داشت. در این روز
مردان زنان را هدیهای خریدندی و از ایشان قدردانی کردندی. ۲ امروزه نیز بیشترین جنبهٔ مورد تأکید در
اسفندگان قدردانی از زنان است. در زمان گذشته [چنان که ابوریحان روایت کردهاست] عوام کارهای دیگری
هم انجام میدادند چون آئینهای جادوی برای دورکردن خرفستران اما ابوریحان این آئینها را تازه و نااصیل
خواندهاست.
خیابان های نیمه شب
مال آن هایی است
که وقت های دیگر
هیچ جایی نیستند
آدم هایی که فقط خودشان
می دانند که هستند
و تو انکار کن که هرگز نبودهای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشتهام
با سرانگشت
لبهایم را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطرهی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی
من به گريه التماس میکنم
يا گريه به من؟
و تو انگار که از آغاز بودهای
مثل خدا
و مرا آفريدهای
مثل نگاهت
يا خندههات
نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
ز اين جا
تا جايي كه تويي
قدم نمي رسد
دست دراز مي كنم
چيزي مي نويسم
دريايي
دلي
قابي
غمي
از بي نشان
تا نشاني كه تويي
مرهم نمي رسد
در اين جا و اين دَم
رونقي نيست
عطشناك آنم
آن دَم نمي رسد
پر منم ..
پرواز تویی...
پای منم..
راه تویی...
پرده منم..
نقش تویی...
ساز منم..
زخمه تویی...
بر دل تو ریش منم..
بر لب من خنده تویی..
بر در تو شرم منم..
هست تویی...
نیست منم..
هیچ منم..
نیک نگاه میکنم...
میم منی..
نون منی..
بی تو نیم....
من نه منم..
نه من منم.

